یک بار حساب کنید چند تا از معاملات ضرردهتان، دقیقا بعد از یک ضرر دیگر باز شدهاند. اگر عدد کمی نیست، مشکل شما تحلیل نیست.
روانشناسی معاملهگری یعنی مبارزه با مغزی که طور دیگری طراحی شده
خیلی از محتوایی که درباره روانشناسی معاملهگری منتشر میشود، به یک جمله ختم میشود: «احساساتتان را کنترل کنید». این جمله درست است، اما هیچ کاربردی ندارد. چون مشکل، ضعف اراده نیست. مغز انسان برای بقا در شرایط عدم قطعیت شکل گرفته، نه برای معامله در بازاری که هر ثانیه قیمت عوض میشود. چیزهایی که در معامله «اشتباه احساسی» بهنظر میرسند، در واقع سوگیریهای شناختهشده و مطالعهشدهای هستند که هر انسانی، فارغ از ارادهاش، به آنها دچار است.
چرا یک ضرر خیلی بیشتر از یک سود هماندازه آزار میدهد
دنیل کانمن و آموس تورسکی، دو روانشناسی که نظریهی چشمانداز (Prospect Theory) را مطرح کردند، نشان دادند که درد یک ضرر، تقریبا دو برابر لذت یک سود هماندازه است. یعنی از دست دادن ۵۰۰ هزار تومان، تقریبا بهاندازهی بهدست آوردن یک میلیون تومان، روی حس شما اثر میگذارد. به آن loss aversion میگویند.
همین سوگیری، توضیح میدهد چرا جابهجا کردن حد ضرر اینقدر وسوسهانگیز است. مغز شما در آن لحظه، تلاش میکند از دردی که پیشبینی میکند فرار کند، نه اینکه منطقیترین تصمیم را برای حسابتان بگیرد.
چرا سود را زود میبندید و ضرر را نگه میدارید
ترنس اودین، اقتصاددان رفتاری دانشگاه برکلی، در مطالعهای روی حدود ده هزار حساب کارگزاری نشان داد سرمایهگذاران تقریبا ۱٫۵ برابر بیشتر احتمال دارد موقعیت سوددهشان را بفروشند تا موقعیت ضرردهشان را، حتی وقتی نگه داشتن موقعیت ضررده از نظر آماری تصمیم بدتری بود. به این پدیده disposition effect میگویند: سود را زود میبندید چون از دست دادنش میترسید، ضرر را نگه میدارید چون هنوز امیدوارید برگردد.
این دقیقا همان الگویی است که در ژورنال بسیاری از تریدرهای ایرانی هم دیده میشود. حد سود کوچک، اما حد ضرر که مدام «یک فرصت دیگر» به آن داده میشود.
معاملهی انتقامی: تلاش برای جبران سریع، نه بازگشت به برنامه
بعد از یک ضرر، خیلی از تریدرها بلافاصله معاملهی بعدی را باز میکنند، معمولا با حجمی بزرگتر از حد معمول. هدف این معامله، اجرای استراتژی نیست. هدف، جبران سریع همان دردی است که بخش قبل دربارهاش گفتیم. بربر و اودین در مطالعهای روی بیش از ۶۶ هزار حساب کارگزاری نشان دادند حسابهایی که بیشترین حجم معامله را داشتند، بازدهی سالانهای معادل ۱۱٫۴ درصد داشتند، در برابر ۱۷٫۹ درصد بازدهی کل بازار در همان بازه. تفاوت اصلی، اعتماد بهنفس بیش از حد و معاملهی زیاد بود، نه مهارت تحلیلی کمتر.
معاملهی انتقامی دقیقا همین اثر را در مقیاس کوچکتر و سریعتر تکرار میکند.
چیزی که واقعا کمک میکند، انگیزشی نیست
مارک داگلاس در کتاب «معامله در ناحیه» (Trading in the Zone) جملهای دارد که خلاصهی خوبی از این بخش است: تا وقتی نتوانید معامله کنید بدون کوچکترین ناراحتی احساسی، یعنی هنوز ریسک ذاتی معاملهگری را نپذیرفتهاید. این جمله ربطی به مثبتاندیشی ندارد. حرفش این است که راهحل، حذف احساس نیست. ساختاری است که تصمیم را از دست احساس لحظه بیرون بکشد.
پلن معاملاتی مکتوب، همین کار را میکند. وقتی شرایط ورود و خروج از قبل روی کاغذ نوشته شده، تصمیم لحظهی معامله دیگر بین «چه حسی دارم» و «چه کار درستی است» گیر نمیکند. اما پلن بهتنهایی کافی نیست، چون بدون داده نمیفهمید کجا از آن خارج شدهاید.
دیدن سوگیری، اولین قدم برای خنثی کردنش است
هیچکدام از این سوگیریها را با تصمیمگیری در لحظه از بین نمیبرید. اما اگر هر معامله را با دلیل ورود، حد ضرر اولیه، و اینکه آیا آن حد جابهجا شده یا نه ثبت کنید، بعد از چند هفته یک الگو میبینید. مثلا اینکه چند درصد از معاملاتتان کمتر از ده دقیقه بعد از یک ضرر باز شده، یا چند بار حد سودتان زودتر از نقطهای که برنامهریزی کرده بودید بسته شده.
در ژورنال Highwinrate هر معامله همراه با زمان، دلیل ورود، و جابهجاییهای حد ضرر ثبت میشود. این یعنی بهجای حدس زدن که «احساسات رویتان اثر گذاشته یا نه»، دقیقا میبینید کجا و چند بار این اتفاق افتاده. همان چیزی که هیچ نصیحتی جایگزینش نمیشود.